یک اتفاق بد
سلام عزیز دلم خوبی دخترم
سال 93 رو با شادی شروع کردیم روزای خوبی بود و هرروز میرفتیم عید دیدنی و ...خلاصه با کلی امید و آرزوهای خوب خوب برا همه شروعش کردیم روز پنجم عید قرار گذاشتیم با مامان جون و داییا و خاله برا شام بریم پارک.
رفتیم خونه خودمون من برا شام سالادالویه درست کردم و شب راهی پارک شدیم خیلی شیطون شده بودی مدام میدویدی و بازی میکردی پارک هم حسابی شلوغ بود با بابایی رفتی تاب بازی و سرسره بازی سریع برگشتین بابایی گفت افتادی زمین.
من و زن دایی رفتیم قدم بزنیم برگشتم دیدم رنگ مامان جون پریده گفتم چی شده گفت ضحی تخمه خورده شما یه مشت تخمه برداشته بودی و دویده بودی یهو پریده بود به گلوت خاله و مامان جون برت گردونده بودن و تخمه ها اومده بودن بیرون و دوبار بالا آورده بودی.
با بابایی و مامان جون رفتیم طرف اورژانس ساعت 11:30 بود صدات گرفته بود و حسابی سرفه میکردی. از سینت عکس گرفتن چیزی نشون نمیداد و گفتن این مریض2 اورؤانسی نیست خودتون ببرینش کرمان اینجام اگه تخمه تو ریه اش باشه جراح اورزانس نداریم و اصلا اورژانس مارو تحویل نگرفتن رفتیم بیرون زنگ زدم به دکتر نیک ورز شرایط و حالتو توضیح دادم گفت تخمه رفته تو ریه اش ببرین بیمارستان مشاوره بشه اعزامش کنن که متاسفانه دکترای اون شب اصلا دقت نداشتن و تورو اعزام نکردن.
رفتیم خونه دایی علی خوابیدیم و شما تا صب سینت خس خس میکرد و دمدماصبح تب کردی ساعت 6:30 رفتیم بیمارستان و نامه بستری گرفتیم. دکترت زنگ زده بود حسابی دکتر اورژانس رو دعوا کرده بود.
خلاصه دکتر گوش و حلق و بینی اومد دیدت و گفت سریع اعزامش کنین.
ساعت 10 بود منو شما و بابایی با آمبولانس و باباحاجی و مامان جون و دایی صالح با ماشین خودشون حرکت کردیم طرف کرمان و 1:30 رسیدیم کرمان و رفتیم بیمارستان شفا که اونجنهم متاسفانه چون بخش اطفال و متخصص و پرستار اطفال نداشتن نمیتونستن برا آزمایشات اولیه ازت خون بگیرن و حسابی دستات سوراخ سوراخ شد و حسابی اذیت شدی هیچی هم نباید میخوردی تشنه بودی گریه میکردی داد میزدی میگفتی آب آب و این لحظه ها برای منه مادر خیلی دردناک و سخت بود م همش یاد علی اصغر امام حسین بودمو از خودش خواستم شفات بده.
ساعت 7:30 بردنت اتاق عمل لحظه بیهوشیت کنارت بودم و هممون فقط اشک میریختیم و دعا میکردی وقتی تخمه رو آوردن بهمون دادن بابایی سجدا شکر کرد و ما یه کم جون گرفتیم و خوشحال شدیم که خطر رفع شده.
اولی که به هوش اومدی ببلند گفتی مامان. اومدم بالا سرت تا اینکه به هوش اومدی البته حسابی گیج بودی همون شب فرستادنمون بیمارستان افضلی پور.
تا صبح اکسیژن بهت وصل بود خوب که بیدار شدی حسابی گرسنه بودی شروع کردی به خوردن.
6 روز افضلی پور بستری بودی چون ایام عید بود دوروزی یه دکتر میومد بالا سرت. عفونت بیمارستانی گرفته بودی و تبت قطع نمیشد روز ششم تبت نزدیک چهل درجه شد زنگ زدم به دوستم خانم دکتر ساویز که خیلی برات زحمت کشید رزیدنت بخش بود. با دکتر عفونی صحبت کردن دکتر گفت حساسیت دارویی گرفته داروهاتو قطع کردن دیگه تب نکردی خداروشکر و فرداش که روز سیزده بدر بود مرخص شدی.
این چندروز به اندازه چند سال برا ما گذشت خییییییلی سخت بود همش گریه و غم و ناراحتی و دست به دعا بودن همه برات خیلی زحمت کشیدن داییا و خاله و مامان جونا و بابا حاجیا و عمه معصومه و عموها مخصوصا عموعلی و خانمش و خاله ها عموها عمه ها و داییهای مامان وبابا خلاصه همه. ددست همشون درد نکنه ان شاالله تو شادیاشون جبران کنیم.
اینم یه نکته عبرت آموز برا همه مامانا تورو خدا مراقب بچه های نازتون باشین.


یک اتفاق بد 







